امشب با پنجمین نفر هم خداحافظی کردم
به پنجمین نفر هم گفتم التماس دعا گفتم وقتی نگاهت به حرم ابوفاضل افتاد به یادم
باش اما نمیدونم کی خودم میتونم به چشم ببینم...
امسال عجیب دلم هوایی شده
یه جوری که بعد خداحفظی و رفتن هرکس دلم گرفت و امشب اشکم دراومد
حسرت زمانی رو دارم که میتونستم برم و دلم به رفتن نبود
اما حالا چندسال که به معنای واقعی دلم پر میکشه واسه رفتن واسه دیدن اون جایی
که فقط درموردش شنیدم ولی هنوز دعوتم نکردن و من چقدر حسرت به دلم ...
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور
روزهای نسبتا شلوغی رو میگذرونماینقدر ذهنم درگیر بوده که وقتی تو آسانسور دانشگاه با روپوش سلفی گرفتم و بعد اومدم به مامان نشوندادم، خودمم تعجب کردم!!! چقدر لاغر شدم!!! طبق معمول منو کشوند رو وزنه و دی
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور
امروز اولین بار که اومدم دانشگاه
اومدم تو اتاق استاد خان
اما خودش نیست...
تا چنددقیقه دیگه باید برم کلاس
شرایطی که شاید در آینده بخواد زیاد اتفاق بیفته شاید هم نه...
این روزا دارم یاد میگیرم به اتفاقات یهویی
شدن ها و نشدن ها
خونسردانه واکنش بدم...
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور
حس میکنم بچه های کلاس کم کم بهم عادت کردناینو از زیاد "استاد" صدا زدن ها و با حوصله تر گوش دادن به حرفام حدس میزنم...استادخان همچنان اصرار داره که تو خیلی مهربانانه رفتار میکنی اما من نمیتونم غیراین
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور
تقریبا یک هفته است که اینترنت ها قطع شده!
هرچقدر دلم میخواد امید بیشتری برای اینجا بودن پیدا کنم روز به روز شرایط به شکلی
پیش میره که میبینم نمیشه. نمیتونم.
مامان بزرگ بیمارستان بستری شده. الان هم با نت همینجا و اکانت بیمارستانم تونستم
وصل بشم تا برای کلاس شنبه م مطالب رو بگیرم.
خودم این یه هفته داغون بودم. این ویروس لعنتی همه جا پخش شده.
حالا مامان بزرگ هم به بهانه همین ویروس درگیر شده و الان اینجاست
خدایی خودت کمک کن
الهی شفا همه مریض ها ...
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور